؟؟؟؟
من از این فاصله ها فاصله ها دلگیرم
بی تو اینجا چه غریبانه شبی می میرم
دل من با همه ادمکهایی که به دنبال تواند
قهر می گردد و من با خود خود درگیرم
دیر سالیست که می خواهم از اینجا بروم
ولی انگار که با قلب زمین درگیرم
مثل اینست که من با همه هق هق خود
"روی سجاده احساس تو جان میگیرم"
ساعت گریه و غم هیچ نمی خواهد و من
در الفبای زمان خسته این تقدیرم
نوشته شده توسط rojan در
ساعت موضوع |
لینک ثابت
بسوزم
چه امید بندم در این زندگانی
که در نا امیدی سر آمد جوانی
.
سر آمد جوانی و ما را نیامد
پیام وفایی از این زندگانی
.
بنالم ز محنت همه روز تا شام
بگریم ز حسرت همه شام تا روز
.
تو گیی سپندم بر این آتش طور
بسوزم از این آتش آرزوسوز
.
بود کاندرین جمع نا آشنایان
پیامی رساند مرا آشنایی ؟
.
شنیدم سخن ها ز مهر و وفا ، لیک
ندیدم نشانی ز مهر و وفایی
.
چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
.
چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر
کا از یاد یاران فراموش باشم
.
ندانم در آن چشم عابد فریبش
کمین کرده آن دشمن سیه کیست ؟
.
ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش
چنین دل شکاف و جگر سوز از چیست ؟
.
ندانم در آن زلفکان پریشان
دل بی قرار که آرام گیرد ؟
.
ندانم که از بخت بد ، آخر کار
لبان که از آن لبان کام گیرد ؟
دکتر علی شریعتی
نوشته شده توسط rojan در
ساعت موضوع |
لینک ثابت
حالم بد نيست غم کم مي خورم کم که نه! هر روز کم کم مي خورم
آب مي خواهم، سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نمي دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي؟ آفتاب
خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه اي نامرد بر پشتم نشست ازغم نامردمي پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد مي شوم خوب اگر اينست من بد مي شوم
بس کن اي دل نابساماني بس است کافرم! ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ي مردم شدم
بعد از اين بابي کسي خو مي کنم هر چه در دل داشتم رو مي کنم
نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
بت پرستم،بت پرستي کار ماست چشم مستي تحفه ي بازار ماست
درد مي بارد چو لب تر مي کنم طالعم شوم است باور مي کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن من خودم خوشباورم گولم مزن!!
من نمي گويم که خاموشم مکن من نمي گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش من نمي گويم مرا غم خوار باش
من نمي گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما ياري نبود قصه هايم را خريداري نبود
واي! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون مي چکد خون من،فرهاد،مجنون مي چکد
خسته ام از قصه هاي شوم تان خسته از همدردي مسموم تان
اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلي،کسي مجنون نشد
آسمان خالي شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويي از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه
هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت
ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

نوشته شده توسط rojan در
ساعت موضوع |
لینک ثابت
زمونه بد
تـوي ايـن زمــــونه بد
آدمهــا با مــن غريبن
زيــــــر بارون مصيبت
قاصـــــدکها پر فريبن
ديگه تـــو قلب قناري
شــوق آوازي نمونده
توي فصل بي پناهي
شوق پروازي نمونده
ديگه حتي تــو بهارم
گل نـــرگس در نمياد
حتي ياس توي کوچه
قلب داغمـو نمــيخواد
يخ زده تــــن خيــابون
توي بي رحــمي پاييز
قصه به هـــم رسيدن
شده تلخ و نفرت انگيز

شایان نجاتی
نوشته شده توسط rojan در
ساعت موضوع |
لینک ثابت
زندگی چیست؟
زندگی یک گُل سرخ
که من از بوته ی احساس خودم میچینم
لب یک پنجره ی آبی چوبی
به تماشای جریان سرخی اش می شینم
لب این پنجره تا این گُل هست
می توان تا قله های اوج رفت
می شود پرنده بود
از درٌه های غم گذشت
زندگی دیگر چیست؟
زندگی راز شکیبایی توست
وقت آزادی پروانه ی عشق
که تو از عمق وجود
در پیله ی دل پروردی
از برای آزادی اش
مهرش از دل افکندی
از عشق خود دل کندی
وباز زندگی
رودی خروشان
می رود از کنار تو
پا در این رود گذاری
تا همیشه در جریانی
ور نه از دور ببینی
از قافله جا می مانی...

نوشته شده توسط rojan در
ساعت موضوع |
لینک ثابت
آینه
رو می کنم به آینه رو به خودم داد می زنم
ببین چقدر حقیر شده اوج بلند بودنم
رو می کنم به آینه من جای آینه می شکنم
رو به خودم داد می زنم این آینه س یا که منم
من و ما کم شده ایم خسته از هم شده ایم
بنده ی خاک، خاکف ناپاک خالی از معنای آدم شده ایم
رو می کنم به آینه رو به خودم داد می زنم
ببین چقدر حقیر شده اوج بلند بودنم
دنیا همون بوده و هست حقارت از ما و منه
وگرنه پیش کائنات زمین مثل یه ارزنه
زمین بزرگ و باز نیست دنیای رمز و راز نیست
به هر طرف رو می کنم راهف رهایی باز نیست
من و ما کم شده ایم خسته از هم شده ایم
بنده ی خاک، خاکف ناپاک خالی از معنای آدم شده ایم
دنیا کوچک تر از اونه که ما تصور می کنیم
فقط با یک عکس بزرگ چشمامونو پر می کنیم
بــه روز ما چی اومده من و تو خیلی کم شدیم
پاییز چقدر سنگینی داشت که مثل ساقه خم شدیم
من و ما کم شده ایم خسته از هم شده ایم
بنده ی خاک، خاکف ناپاک خالی از معنای آدم شده ایم
رو می کنم به آینه رو به خودم داد می زنم
ببین چقدر حقیر شده اوج بلند بودنم
رو می کنم به آینه من جای آینه می شکنم
رو به خودم داد می زنم این آینه س یا که منم

بس کن، دیگر نگاهم را پس بده
چرا روح مرا به آینه فروختی
مگر آینه چه کرده بود
آینه را طاقت روح خسته ی من نیست
بس کن عذابش نده،می شکند
این جسم بی زبان من است
که مرا طاقت می آورد
خاک به خاطر گناهی که کرد
جسمم را جزا خود دید
و روح را این جسم زندان می باشد
تو را هیچ گناهی نیست
آینه
پاک بمان
نوشته شده توسط rojan در
ساعت موضوع |
لینک ثابت
چه سود.......
از هجوم ابر باران بهار
در گذرگاه سکوت روزگار
تا تمام سایه های ماندگار...
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
از دل فردای سرد و نا امید
تا حضور نور مهتاب سپید
زیر طوفانی چو باران تگرگ
در خیابانی پر از پرواز برگ
می روم سوی تباهی های مرگ...
این جهان و عالم پوچ و تباه
مردمانی پا اسیر و بی پناه
مانده اند در عالم درد و گناه
این چه رنجی بوده بر انسان درد
این چه ظلمی بوده از دنیای طرد
در جهان حرص و بیداد و نبرد
از چه راهی آمدیم سوی وجود
عالمی غیر از هجوم شک نبود
آمدن در خانه ی فانی چه سود...

فرشید افکاری
نوشته شده توسط rojan در
ساعت موضوع |
لینک ثابت
بیکران
زنده به گور میشوم با کفن نگاه تو
سوی ترانه میروم تا قفس گناه تو
قلب شکسته ی مرا تیر کمانه می کنی
تا به نشانه میرسم با نفس پناه تو
آن رخ رو به روی من رفته به آرزوی من
مات نگاه عالمی گشته به سوی شاه تو
خیره شدم به آسمان تا به سکوت کهکشان
حسرت زندگی شده دیدن روی ماه تو
شاپرکی نمی رود تا مه جستجوی دل
قاصدکی نمی رسد با نفحات راه تو
ای که بسان شبنمی یوسف قصر ماتمی
این همه ناله میرود تا به سرای چاه تو
ای رخ شهسوار ما باز بیا به خانه ات
آتش دوزخی بزن آنکه ندیده جاه تو
لحظه ی دیدن تورا خیره شوم به آسمان
باز بیا که بیکران نیست چو تکیه گاه تو

«کوچه های بی سرا»
جاذبه ی وجود تو سوی تو میکشد مرا
گرچه روانه میکنی روح مرا به ناکجا
باور روح مرده ام رفته به سوی آسمان
وادی جان خسته ام روی زمین مرده ها
شاعر نور زندگی آدمکان بی وجود
عارف لحظه های من اهرمنان بی خدا!
خیره شدی به شیشه ی خانه ی بی ندای من
زانکه مرا توهمی همچو خیال بی صدا
میرود این سراب من به روزگار خواب من
جان مرا تو می بری به خانه های بی ندا
مرگ ترانه های من همچو غروب بی کسی
راه مرا تو می بری به سوی آتشی رها
خانه به خانه می روم همچو فسانه میشوم
میرسد این صدای من ز کوچه های بی سرا
ღ♥ღ ღ♥ღ ღ♥ღ ღ♥ღ ღ♥ღ ღ♥ღ
اگر تنها شویم باز هم خدا هست
امیدی در دل این نا کجا هست
نگو دنیای ما وهم و خیال است...
حقیقت بین این افسانه ها هست
نگو بیهوده ایم مانند مرداب
هزار رودخانه ی بی انتها هست
نگو دنیا به مانند کویر است
که زیر خاک هزاران کیمیا هست
نرو آن سوی دریای جدایی
که خوشبختی همینجا پیش ما هست
تن رو در سرزمین غربت و درد
هنوز در شهر تو یک آشنا هست...
سکوت
صدای بارش بارون غصه، سکوت باغچه ی دلگیر پاییز
صدای شیشه های دلشکسته، صدایی با غم فرسوده لبریز
سکوت و انتظاری بی بهونه، کنار پیچک دلسرد آهن
میون پله های خواب و خسته، به یاد خاطرات روز ِ بودن
فرار نور خورشید درخشان، از آوار درخت ِ ظهر روشن
سکوت ابر آروم بهاری، از آواز نسیم شهر گلشن
طلوع نور محو پنجره ها، به روی فرش پر نقش خیالم
نگاهی به غروب بی صدای، شبای رفته ی رو به زوالم
درخت برفی شبهای سرد و چراغ خسته و بی خواب جاده
هجوم نور مهتاب سپید و نگاه آسمون صاف و ساده
به ژرفای تموم خاطراتی، که رفته قعر دریای زمونه
به رویای حضور روزگاری، که تابیده به رویای شبونه
من و این خاطرات ناشناخته، من و این نور کم سوی اتاقم
من و این لحظه های سرد و تاریک، میون کوچه های بی چراغم
ღ♥ღ ღ♥ღ ღ♥ღ ღ♥ღ ღ♥ღ ღ♥ღ
پروازی اسیر...
آنچه باقی ماند از دنیای من
از سرای مانده در رنج و قفس
بی قراری بود و پروازی اسیر
عالمی ویران و بلوا بود و بس
آنچه باقی ماند از رویای من
از تمام آرزوهای نهان
درد کابوسی معلق بوده تا
گریه های ناگزیر آسمان
آنچه باقی ماند از فردای من
لحظه های سرد دیروز منست
حاصل آن غصه های ماندنی
خنده های ممتد اهریمنست
آنچه باقی ماند از کابوس من
از هجوم ضجه در خواب و عذاب
کوچه های ناتمام سایه بود
سایه ای در انتهای آن سراب
آنچه باقی ماند از فریاد من
آه سردی در فضای خانه بود
در هجوم غصه های نا امید
آتشی از حیله ی افسانه بود
آنچه باقی ماند از رویای من
در کنار پهنه ی مرداب مرگ
جاده هایی بوده آنسوی سکوت
زیر نور روشن مهتاب مرگ

ღ♥ღ ღ♥ღ ღ♥ღ ღ♥ღ
اینجا سرای من نیست
در سرزمین حیله ، جایی برای من نیست
این شهر مه گرفته ،دیگر سرای من نیست
در شهر دود و نیرنگ ، این کوچه های بد رنگ
جز حیله من ندیدم ، از مردمان صد رنگ
دلخسته ام از اینجا ، از این همه خیانت
از این همه دروغ و نیرنگ بی نهایت
اینجا سرای درد و ویرانی و جدایی ست
من می روم از اینجا ، اینجا سرای من نیست
با قایقی شکسته ، با موج بی کسی ها
من می روم به شهری، در اوج بی کسی ها
شهر آوار
دوباره سکوت سردی که توی وجودم انگار
میگه لحظه های عمرو بی خودی زدودم انگار
که یادم میاره بازم نفسای بی هوا رو
که توی فنای دنیا مثه رنگ دودم انگار
مثه شیشه های سنگی توی آسمون طوفان
به کویر بی کسیها نفس یه رودم انگار
روی صحنه ی فریب ِ جاده های بی نشونی
که به سمت آسمونش مثه یه فرودم انگار
روی کاغذ سیاهی با یه خودکار سیاه رنگ
تو هجوم این رهایی قفسو سرودم انگار
رو به روی خط رفتن جلوی غروب نیستی
واسه چوبه ی افقها یه تن عمودم انگار
توی آسمون تیره ابرای سیاهتر از شب
واسه سایه های غصه مثه تار و پودم انگار
یه روزی صدای روحم میپیچه تو شهر آوار
که ازین زمین شوم ِ آدما نبودم انگار

فرشید افکاری
نوشته شده توسط rojan در
ساعت موضوع |
لینک ثابت
بسوزم
ღ☆ღღ☆☆ღღ☆☆ღ
چه امید بندم در این زندگانی
که در نا امیدی سر آمد جوانی
.
سر آمد جوانی و ما را نیامد
پیام وفایی از این زندگانی
.
بنالم ز محنت همه روز تا شام
بگریم ز حسرت همه شام تا روز
.
تو گیی سپندم بر این آتش طور
بسوزم از این آتش آرزوسوز
.
بود کاندرین جمع نا آشنایان
پیامی رساند مرا آشنایی ؟
.
شنیدم سخن ها ز مهر و وفا ، لیک
ندیدم نشانی ز مهر و وفایی
.
چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
.
چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر
کا از یاد یاران فراموش باشم
.
ندانم در آن چشم عابد فریبش
کمین کرده آن دشمن سیه کیست ؟
.
ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش
چنین دل شکاف و جگر سوز از چیست ؟
.
ندانم در آن زلفکان پریشان
دل بی قرار که آرام گیرد ؟
.
ندانم که از بخت بد ، آخر کار
لبان که از آن لبان کام گیرد ؟

(دکتر علی شریعتی)
نوشته شده توسط rojan در
ساعت موضوع |
لینک ثابت
یک زن مثل من
زن عشق می كارد و كینه درو می كند…. دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر… می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی…. برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی… در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو… او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی… او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی… او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد… او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی… او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر.
و قرن هاست كه او؛ عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند… و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد…! و این, رنج است

(دکتر علی شریعتی)
نوشته شده توسط rojan در
ساعت موضوع |
لینک ثابت
گریه کن عزیزم
گریه کن عزیزم اما نه فقط واسه خودت
واسه اینکه نمی شه دیگه بیام تولدت
گریه کن جداییا ما رو رها نمی کنن
آدما انگار برای ما دعا نمی کنن
گریه کن حالا حالا ها باید از هم جدا باشیم
بشینیم منتظر معجزه خدا باشیم
گریه کن منم دارم مثل تو گریه می کنم
به خدای آسمونا مون گلایه می کنم
گریه کن تو بختمون یه برف سنگین نیومد
این همه پرنده رد شد مرغ آمین نیومد
گریه کن برای روزایی که خورشیدی نداشت
دلای من و تو که به فردا امیدی نداشت
گریه کن فکر کن دلیلی ندارم، فقط همین
واسه ی فاصله که از آسمونه تا زمین
گریه کن سبک میشی روزای خوب یادت میاد
گرچه تو تقویمامون نیستن اون روزا زیاد
گریه کن برای رویایی که قسمت نمی شد
یه شبم سر خدا واسه ما خلوت نمی شد
گریه کن برای قولی که بهش عمل نشد
واسه مشکلاتی که بودش و هست و حل نشد
گریه کن برای اولا که عاشقونه بود
حال هم رو پرسیدن فقط یه جور بهونه بود
گریه کن واسه همه واسه خودت برای من
توی بارونی ترین ثانیه ها حرفاتو بزن
گریه کن تا آینه شه باز اون چشای روشنت
واسه موندن لازمه فدای گریه کردنت
نوشته شده توسط rojan در
ساعت موضوع |
لینک ثابت
تو
تو عاشقانه ترین نام
و جاودانه ترین یادی
تو از تبار بهاری ٬تو باز می گردی
تو ان یگانه ترین رازی ٬ای یگانه ترین
تو جاودانه ترینی
برای آن که نمی داند
برای آن که نمی خواهد
برای آن که نمی داند و نمی خواهد
تو بی نشانه ترین باش
ای یگانه ترین

میان پنجره و باد و آدمی
رازیست نهفته و بی نشان...!
پنجره ائی که مدام باز و بسته می شود
بدست باد....!
بادی که زوزه می کشد از پشت پنجره
آدمی که اسیر در چارچوب قابی است
قابی کهنه و بی رنگ و رو
آویخته بر دیوار....!
دیوار و قاب کهنه و پنجره بسته و این زوزه باد
یاد تو و صدای مانده از قدم های خسته ات
سنگفرش این کوچه چه بیتاب پای توست
در زوزه باد مدام نهفته صدای توست
بر لب پنجره مانده بجای یاد دستهای توست
نگاه تو از پشت قاب کهنه
نگاه منتظریست مانده براه .....!
گوئی کسی را به انتظار نشسته است
کسی که مدام سایه وار
می آید و میرود
از در که نه.........!
عبور می کند از بسته پنجره خسته
و پنجره گشوده می شود ...
درون اتاق
پچ پچ نجوائی میرسد بگوش
نجوای توست با سایه ات انگار
آری ....!
آری میان زوزه باد و پنجره و آدمی
سایه ائی است پر رمز و راز
سایه رهگذری که هر زمان
می گذرد از کنار تو و دم نمی زند
شاید سوزی کهنه با خود دارد
شاید وین کهنه سوز ....
سوز آهی است از سر نیاز ....!
ღ♥ღ ღ♥ღ ღ♥ღ ღ♥ღ
آه که چقدر دلم گرفته
دیگر نفس از درون سینه بیرون نمی آید
شاید دیگر نمی خواهد نفسی تازه به درونم راه یابد
شاید سینه ام را فقط مال خود می خواهد
نمی دانم چه بر سرم آمده
دنیا چه کوچک شده
و انگار نفس دیگری
نیست برای این دلم
شاید....
برای با تو بودن همان یک نفس کافی است
و دیگر هیچ...
ღ♥ღ ღ♥ღ ღ♥ღ ღ♥ღ
هفتاد ضربه شلاق به کدامین گناه خورده
طغیان کلام در گلوی خفته
حتی یک کلمه هم هرگز نگفته
جوشش دستان پر توان شاعر
طغیان شعر ها از پس سایه
لگدمال شدن غرور بیهوده
زنجیره ی ترس هایی که شدن پاره
این جاست زایش سوال های محال
کجاست ناجی؟
خدا هم نمی دونه
نوشته شده توسط rojan در
ساعت موضوع |
لینک ثابت